مگس گرفتار در بطری
"هدف فلسفه باشد که به مگس گرفتار، راه گریز از بطری مگس گیر را یاد دهد."لودویک ویتگنشتاین
مگس گرفتار آمده در بطری مگس گیر، دچار توهم شفافیت دیوارهی زندان خود شده است. ما مگسان گرفتار آمده در بطری، دچار توهم شفافیت فضایی شدهایم که همه اتهام ناباور و ناگزیر چسبها و برچسبهاییست که گاه از متهم شدن به آنها خوشحالیم و گاه دچار رنج ترانسمیسشن از وضعیتی به وضعیت دیگر که در نهایت کارکردها بر هرآنچه میپنداریم پیشی خواهد گرفت. چسبهایی به خاطر میآورم (و شاید در یک فیلم دیدم) که برای خلاصی از وز وز نابهنگام و آزارندهی مگس در پروازی ظهر گاهی، به سقف می آویختند تا پا دربندی مگس و تقلای بیثمرش پس از مدتی بالهایش را اسیر چسب برچسب کند و آوای بیگاه بند آید برای همیشه از صحنهی روزگار محو شد (زهی خیال باطل که لشگر وز وزی پشه و مگس هماره در راه است!!).
اما تو که دیگر، وز وز هم نداری. موهایت وز وزی است، چنانکه نمیدانم به همان شوخ مزاجی همیشگیت و یا ناآموختگی از آشنایی با مدل بافت موها، خطاب به بازجو جهت شناساندن ریخت و قیافهات نوشته بودی که موهایت وز وزی است؛ اما خودت اگر غرولندهای گاه و بیگاهت را حساب نکنیم، وز وزو نیستی. بی سر و صدا هم نیستی و گاه اهل آتش بحث. فکور و راهرونده و نویسنده و ساکت و ... البته گریان. راه می روی، فکر میکنی، کتاب میخوانی، زیاد میخوانی، بعد دوباره فکر میکنی، عاشق میشوی، گریه میکنی، مینویسی، میخوابی، نمیخوابی، گریه میکنی، گریه میکنم... گریه میکنیم. بر این همه تلخی روزگار "مردی که زیاد میدانست" و شاید هم در توصیف روزگار امروز تو بهتر باشد که بگویم "مرد عوضی".
فراخوانده شدن هستی به درون دایره مقولات، از ابتدای روزگار فلسفه شدن فلسفه، همواره کوششی بوده که توسط فلاسفه با تمهیدات گوناگون به انجام رسیده تا موقعیت شناختنی با مفهوم یا "صورت دلالتگر" قابل شناسایی سازد و نا شناختنی یکسره رام گردد و هر از چندی با ایراد در دیدار عقل بودن مطلق، نفی میشده است. در این راستا فاعل شناسا به آرامی و خزندهوار خویشتن را از مورد شناسایی واقع شدن بیرون میافکند تا بالاخره رسوا شد و خود را در مظان اتهام دید که اینک بایست مدارک و شواهد پیرامونی آن فراهم شود و خود به دایره مفاهیم شناخته شده باز آید. اگر چه در روزگار پسین پیدا شد، خود این فاعل بزرگوار و شفاف و بدون آلایش، که بناست بروندادی جز آگاهی نداشته باشد هر آنچه از آن حاصل میآید، از نوع ناخودآگاه یا زیربنای اقتصادی و یا سویهی نیتمند تاریخی وجدان. از همین رو هرآنچه گفته میآید به طرزی رنجناک، مربوط به من نبوده است و من متهم شدهام به اتهامی که از آن من نیست. اما بارکشندهی رنج آن منم.
خوانده بودیم که رهایی از این وضعیت دشوار، دست آویختن به هنر، فلسفه، انقلاب و عشق را میطلبد. اما فقط خواندیم. فقط خواندیم که هرگاه سر از کتاب برگرفتیم رنج در تکاپوی درهم تنیده ی وضعیت برزخی بیبرون رفت ما، سر برآورد
" آنک در کوتاه بی کوبه در مقابل و آنک اشارت دربان منتظر"
که فرو می خفت وفرا می خواند به میانه رنجناکی بی هیاهوی غالب خوش نقش. از همین رو گاهی خودت را مهندس فلسفه خواندی و گاه روزنامه نگار بیکار. که هر دو بودی و هیچچ کدام نبودی. و اینک در میانه ی این هویت در هم تنیده ی چندگانه، برادرم به اسارت بندی درآمده ای که هیهات اگر که جای تو باشد آنجا.
مگس جان اسارتت مبارکت! اینک کار فلسفه است که تو را نجات بدهد از پس پشت همهی زندان های نادیدنیات. تو که فلسفه می خواندی!!! پس چطور گرفتار اتهامی چنین سنگین گردیدی؟! شاید باید چنین باشد که به محکمهای دوباره باز آیی. هرچند که از پیشتر گفتهام چنین بر میآید که همه ی روزگار در مظان یک داوری هماره باقی خواهد ماند؛ که همواره متهمیم؛ باشد که دادگاهی دوباره فراز آید و ما را فرابخوانند تا که مبرا شویم و قدر ما سنجیده شود و تازیانه از جرمی بر ما روا گردد که کرده باشیم:
" ای کاش ای کاش ای کاش داوری ، داوری ، داوری در کار در کار می بود. "
اما بدان که تو پیش از اینها قضاوت شده ای و پیش از اینها انگ خورده ای و جرم پیش از دادگاه، اگر چه خود فاسد باشد اگر چه خود نه متهم که مجرم باشد، بر تو حکم داده است. اینک به امید قضاوت تاریخ میمانیم که از پس مرگ ما را داوری خواهد نمود و امید است ردایش از هر آلایش پاک باشد:
"اما داوری بیرون در نشسته است بی ردای شوم قاضیان / ذاتش انصاف / هیاتش زمان / و خاطرهات تا جاودان جاویدان در گردش ادوار داوری خواهد شد... "
قضاوت در کار است بی آنکه بخواهم و بخواهیم. تاریخ می گذرد و زمان از راه فرا می رسد. روزی مگس قصهی ما از میانهی بطری سر بر خواهد آورد. با هم خواندیم هزار بار خواندیم که این تقدیر ماست و نا امیدی فقط یک بازی زبانی است. تو بیرون می آیی؛ دوباره راه می روی؛ دوباره عاشق می شوی؛ دوباره گریه می کنی؛ دوباره فکر می کنی؛ دوباره پاس خواهی داشت جهان و جهانیان را؛ دوباره به پروای هستی شعر خواهی خواند و خانهی هستی را خواهی لرزاند؛ دوباره با خودکار گلاویز خواهی شد؛ دوباره شکوفه بر خواهد آمد؛ دوباره دست در دست فاطمهات روی زمین سبز به کوهستانهای سرد تبعید خواهی شد. دوباره راه را از میان راههای نرفته، از میان راههای جنگلی، که نور خورشید از پس برگهای انبوه، خود را به زمین پر سایه رسانده است، قدم بر خواهی گذاشت؛ دوباره سرت را بالا خواهی گرفت و روی سبزههای سبز زمین، برگهای سبز درختان را نگاه خواهی کرد.
یکصد و بیست روز است که به یک اتهام واهی، تو که همیشه سرت به زیر بود و آنقدر در کار آسته آمد و رفتن بودی که فلسفه خواندی!!! (به عنوان ملاحظه کارانهترین نوع مطالعات و رشته ها که هرگز در واژگان بازجوها تا سالیان سال سیاسی نخواهد بود )، در زندان به سر می بری. کلهات همیشه بزرگ بوده از بچگی خاطرم هست که چنین بود. همیشه بزرگ بودی از بچگی چنین بود. قرار بود رئیس جمهور بشوی! همیشه اول بودی هرچند در کنکور فلسفه چهارم شدی. در رشته ای غیر مرتبط با لیسانس امتحان دادی اما چهارم شدی. فلسفه خواندن گریزگاهی بود "تختت و تابوتت" و رمان می خواندی؛ زنگ تفریح این میانه تا تجربههای مجرد مفاهیم را به میدان زندگی درون رمان بیاوری. اما در گشایش واقعیت بی رحم و دشوار زندگی هر روزه شمشیر انداخته بودی. در یک شرکت به مهندس معدنگری میپرداختی تا دشوار زندگی را جدا جدا درمان کنی. زندگی فشارت میداد و رنج کتاب های نخوانده و وقت های تلف شده با تبر و چکش و آزمایشگاه همواره در دست بود. پایان نامهی نیمه کاره در باب معنویت و هایدگر غوز بالا غوزی می نمود که باید همین روزها علاجی برایش میجستی. اما مهمان ناخوانده و زندان ناخواسته و ای وای...
صبر کن محسن جان. صبر کن. روزگاری با هم فیلم داستان استریت دیوید لینچ را می دیدیم. آن روز یا آن شب با هم قهر بودیم اما کمی بعد که فیلم تمام شد ، استریت که به برادرش رسید با هم هم سخن شدیم مثل همیشه. مثل همیشه که با هم زیاد حرف می زدیم. مثل همیشه که همهی حرفهای همدیگر را میدانستیم و باز هم حرف میزدیم. به تو گفتم یا شاید هم تو به من گفتی برادر یعنی عینیت تاریخ زندگانی من در بیرون من. استریت در پایان زندگانی باید او را بیابد تا تاریخش دوباره تحقق یافته باشد. او همه چیز را میفهمد. او همه چیز را میداند. برای او همه چیز را تعریف نکردهام، او خودش از قبل میداند. او دانسته است و در دانایی این دانستگی غرق شده است. اینک با یافتن او دوباره من خودم را تحقق خواهم بخشید.
صبر کن برادرم روزی دوباره باز خواهی آمد چرا که من محتاج بازیافتن حقیقت زندگی خویشم. بطری در دارد. من به این کلام ایمان دارم چنان که میدانم تو بدان ایمان داری. صبر کن تو بیگناه نیستی دستانت آلوده به نقش رنگ استامپ انتخابات است. نه تو بیگناه نیستی. تو اشتباهی هستی. آزاد خواهی شد آزاد خواهد شد آزاد خواهیم شد. مگس از بطری بیرون خواه آمد. در فیلم دیوانه از قفس گریخت. اما همیشه باید بدانیم که فیلم فقط فیلم است. آزاد خواهیم شد اگر بگذارند اگر بشود اگر بتوانیم....
اما .... ای وای .... ای وای .....
مهدی آزموده
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٧ ب.ظ توسط dyonisos ariayy
